غزل شمارهٔ ۹۳۹
به گوش و هوش من آمد ندای ساقی دوشکه جام جم بستان و می حلال بنوش
بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمستمدام همدم جامند و خم می در جوش
گشوده برقع صورت ز روی معنی بازهزار جان شده حیران و عقلها مدهوش
به عشق ساقی رندان که جان من به فداشسبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش
به مشت گل نتوان آفتاب را اندودبگو به عاشق مستی که عشق را می پوش
به گندمی اگر آدم بهشت را بفروختتو باز خر به جوی و به نیم جو بفروش
شنو که سید سرمست وعظ می گویدبگو خطیب مخوان خطبه یک زمان خاموش