غزل شمارهٔ ۹۳۴
پاک باش و بی وضو یک دم مباشجز که با پاکان دمی همدم مباش
دنیی دون گر نماند گو ممانپیرزن گر مرد در ماتم مباش
پند رندان گوش کن گر عارفیجام می را نوش کن بی جم مباش
اسم اعظم پادشاه عالمستلحظه ای بی صاحب اعظم مباش
گر کسی در عشق او جان می دهدجان رها کن کمتر از هر کم مباش
باش دلشاد از وصال دلبرتدر فراقش نیز هم بی غم مباش
یک دمی با نعمت الله هم برآرلحظه ای با غیر او همدم مباش