گنج

غزل شمارهٔ ۸۹۵

می رود عمر ما دریغا عمرمگذارش چنین خدا را عمر
عمر برباد می دهی حیف استباز ناید گذشته جانا عمر
یک دو روزی غنیمتش می دانکه نماند مدام با ما عمر
عمر امروز در پی فرداصرف کردی دریغ فردا عمر
هر چه شد فوت از تو در عالمعوضش بازیابی الا عمر
غیر ساقی و جام می هیچ استنکند صرف هیچ دانا عمر
لذت عمر نعمت الله جوتا بیابی تو ذوق او با عمر