غزل شمارهٔ ۸۵۵
دل فدا کرده ایم و جان بر سرخانمان باخته جهان بر سر
حاجیان گر به پا به مکه روندخوش رواننند عاشقان بر سر
دامنش را اگر به دست آریمسر به پایش نهیم و جان بر سر
بس که سودای زلف او پختیمدیگ سودا رود روان بر سر
خاک پایش که تاج فرق من استمی نهم همچو سروران بر سر
خم می خوش خوشی به جوش آمدرفت مستانه این زمان بر سر
بت پرست ار ببیند این بت منسر ببازد روان بتان بر سر
خوش میانی گرفته ام به کنارتا چه آید از این میان بر سر
نعمت الله جان به جانان داددل و دین نیز این و آن بر سر