غزل شمارهٔ ۸۵۴
نور روی اوست ما را در نظرآینه بردار و رویش می نگر
یک وجود و صد هزاران آینهآن یکی در هر یکی خوش می شمر
ذوق اگر داری درین دریا نشینتا دمی از حال ما یابی خبر
گنج اگر جوئی بجو در کنج دلچند گردی در پی زر در به در
آینه گر صد نماید گر هزارمی نماید آفتابی در نظر
سایه بان حضرت او عالم استنور او می بین و در عالم نگر
دم به دم ساقی گرت جامی دهدعاشقانه نوش کن می جو دگر
در خرابات مغان در نه قدمعمر خود در پای خم می بر بسر
عشقبازی معتبر کاری بودکار سید خود نباشد مختصر