غزل شمارهٔ ۷۶۶
نوریست که آن نور به آن نور توان دیدهر دیده که آن دید یقین دان که چنان دید
جام می عشق است که در دور روان استدر دور قمر هر که نظر کرد روان دید
در آینه بنمود جمال و چه جمالیخود را چه به خود دید ، به خود خود نگران دید
چشمی که نظر از نظر اهل نظر یافتدر هر چه نظر کرد همین دید و همان دید
بی نام و نشان شو که نشان نقش خیالیستاین نیست نشانی که تو گوئی به نشان دید
گوئی که مرا هست تمنای وصالشنقشی و خیالی است که درخواب توان دید
نوریست که سید به همه خلق نمایدیاری که نظر کرد به هر دیده عیان دید