غزل شمارهٔ ۷۴
عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیاراحت جان ما توئی دور مشو ز پیش ما
داروی درد عاشقی هست دواش درد دلنیست به نزد عاشقان خوشتر ازین دوا دوا
کشتهٔ تیغ عشق او زنده دلست جاودانبندهٔ خویش اگر کشد نیست به خواجه خونبها
مست و خراب و ساکنم برسرکوی میفروشزاهد و کنج صومعه او ز کجا و ما کجا
جام جهان نمای ما آینهٔ جمال اوجام جهان نما نگر روی در آینه نما
هر که گدای او بود پادشهست بر همهشه چه بُود که پادشه بر در او بود گدا
سید رند مست ما بندهٔ بندگی اوحضرت او از آن ما جنت و حوریان تو را