گنج

غزل شمارهٔ ۷۳

ساقی ز کرم نواخت ما راخمخانه بریخت بر سر ما
ما جام و بر آب چون حبابیمدریاب ز ما و ما ز دریا
عشقست که هیچ جا نداردهر جا می جو تو جای بی جا
در دیدهٔ مست ما توان دیدآن نور ولی به چشم بینا
آئینه از او وجود دارداو نیز به آینه هویدا
با شمع جمال او چه باشدپروانهٔ عقل بی سر و پا
رندیم و حریف نعمت اللههرگز نکنیم توبه حاشا