گنج

غزل شمارهٔ ۷۲۶

هر که بر خاک راه او افتادبد مگویش که او نکو افتاد
به هوائی که خاک راه افتادرند سرمست کو به کو افتاد
بت من پرده را ز رو برداشتبنده سجده کنان برو افتاد
عشق مستانه در خروش آمدعقل مسکین به گفتگو افتاد
آفتاب جمال رو بنمودمه هلالی شد و دو تو افتاد
هر که چون ما فتاد در دریاغرقه گردید و سو به سو افتاد
نعمت الله فتاد مست و خرابنظری کن ببین که چو افتاد