غزل شمارهٔ ۷۲۵
آتشی در نهاد جان افتادجان بیچاره در فغان افتاد
شمع عشقش چو بر کشید علمسوخت پروانه پرزنان افتاد
عقل مخمور منع ما می کردمست می رفت در مغان افتاد
هر که از چشم ما فتاد فتادنه دو روزی که جاودان افتاد
سرو قدی که سر ز ما پیچددر چمن قدش از میان افتاد
مرغ دل دید دانهٔ خالشباز در دام زلف از آن افتاد
ناوک آه عاشق سرمستهر چه انداخت بر نشان افتاد
از لب او حدیث می گفتمسخنم ناگه از دهان افتاد
سیدم اوفتاد مستانهچه توان کرد آن چنان افتاد