غزل شمارهٔ ۷۲۴
زاهد دگر از خلوت تقوی به درافتادعقل آمد و با عشق درافتاد ور افتاد
ما سر به در خانهٔ خمار نهادیمپا بر سر ما هر که نهاد او به سر افتاد
مه روشنئی یافت که شد بدر تمامینوری مگر از مهر رخت بر قمر افتاد
افتاد در این کوی خرابات بسی دلالمنة لله که بار دگر افتاد
برخواستن از رهگذر او نتواندهر عاشق مستی که در آن رهگذر افتاد
در خواب به جز نقش خیالش نتوان دیدور زانکه کسی دید مرا از نظر افتاد
صد بار درین کوی خرابات فتادمعیبم مکن ار زان که گذارم دگر افتاد
هر دیده که او نقش خیال دگری دیدگر مردم چشم است که او از بصر افتاد
رندی که به میخانهٔ سید گذری کردتا یافت خبر مست شد و بی خبر افتاد