غزل شمارهٔ ۶۵۶
بود روزی خواجه ای سالار کردمی کشیدی درد و می نوشید درد
کیسه های سیم و زر بر هم نهادعاقبت غیری ببرد و خواجه مرد
شیشه ای بودش پر از نقش و خیالاوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد
بر سر پل ساخت خواجه خانه ایسیل آمد ناگه آن خانه ببرد
هر کجا دیدیم رند سرخوشیبود و نابود جهان یک سَر شمرد
گر به صورت عارفی رفت از جهانجان امانت داشت با جانان سپرد
خلعتی از جامهٔ سید بپوشور نه خود سهل است خرقه صوف و برد