غزل شمارهٔ ۶۵۲
بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خودمنور ساز مردم را و هم خلوتسرای خود
ز سلطانی این دنیا چه حاصل ای امیر منچرا چون ما و جدّ ما نباشی پادشای خود
بیا و دردی ما را ز دست ما روان درکشو گر درد دلی داری ز خود می جو دوای خود
گلستانست و بلبل مست و ساقی جام می بر دستحریف باده نوشانیم و خوشوقت از نوای خود
چرا مخمور می گردی بیا و همدم ما شوقدم در راه یاران زن مزن تیشه به پای خود
روان شد آب چشم ما که با تو ماجرا گویددمی بنشین به چشم ما بپرس این ماجرای خود
مرید نعمت الله شو که پیر عاشقان گردیهوای او به دست آور رها کن این هوای خود