غزل شمارهٔ ۶۵۰
به حکایت شراب نتوان خوردعشقبازی به عقل نتوان کرد
دُرد دردش دوای جان من استاین چنین درد کی خورد بی درد
عاشقی کار شیر مردان استکار مردان کجا کند نامرد
آب گل را بگیر خوشبو شوکه گلاب است نزد ما آورد
مژدگانی که عاشق سرمستمی فراوان برای ما آورد
مست باشد مدام مست خراباز می ما کسی که جا می خورد
نعمت الله را یکی داندهر که او در دو کون باشد فرد