گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۳

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کردحاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد
چشم ما روشنی از نور جمالش داردیک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد
سود و سرمایه همه در سر کارش کردیمهیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد
برو از خویش فنا شو به خدا باقی باشبی فنا پادشهی ملک بقا نتوان کرد
ما حبابیم زده خیمه ای از باد بر آببی تکلف به از این نسبت ما نتوان کرد
بینوایان ز در شاه نوا می یابندگر گدا گریه کند منع گدا نتوان کرد
سیدم اهل صواب است خطائی نکندتوبه گر هست چه گویم که خطا نتوان کرد