غزل شمارهٔ ۶۴۰
مقصود بی وسیله حاصل نمی توان کردهر کس که کرد حاصل می دان که آن چنان کرد
گر عقل ساده لوحی نقش خیال بنددبسیار اعتمادی بر آن نمی توان کرد
پروانه لاف می زد از آتش محبتآتش در او درافتاد بی نام و بی نشان کرد
ما در طریق جانان جانی نثار کردیملطفش به یک کرشمه صد جان به ما روان کرد
در آینه جمالش تمثال خویش بنموداز آفتاب حسنش ماه خوشی عیان کرد
هر عالمی که دانست علم بدیع ما رااسرار از آن معانی با عالمی بیان کرد
ما بندگی سید کردیم از سر صدقسلطان عشق ما را سرخیل عاشقان کرد