غزل شمارهٔ ۶۳۸
خوش بود گر او به حالم بنگردور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولیزنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کائناتپادشه نام گدائی کی برد
غنچهٔ دل در هوای او چو گلجامهٔ جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق اوشادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی بی عشق او گر عمر رفتعاشق آن دم را ز عمرش نشمرد
می فروش ار می فروشد گوبیاهرچه دارد نعمت الله می خرد