گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۷

گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی بردنافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد
دل به دست باد خواهم داد هر چه باد بادلیکن آن بادی که از خاک درت بوئی برد
خاک آن بادم که ما را در هوای عشق توذره ذره گرد گرداند به هر کوئی برد
گر نه کفر زلف تو بر روی ایمان چیره شداز چه رو رومی جمالی جور هندوئی برد
در ختن با زلف تو گر دم زند مشک ختاچین زلفت آبروی او به یک موئی برد
دل ببردی از برم جان می‌بری خوش می‌کنیای خوشا وقت دل و جانی که خوشخوئی برد
سید ار باری برد در عشق تو بار تو استزان‌که خوش باشد که یاری بار مهروئی برد