گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۵

پردهٔ دیدهٔ من نقش خیالت دارددل شوریدهٔ من شوق وصالت دارد
هر کجا ماه رخی در نظرم می آیدنیک می بینم و حسنی ز جمالت دارد
بینوائی که گدای سر کوی تو بودبر سلاطین جهان جاه و جلالت دارد
جان فدا کردم و سر در قدمت افکندماز چنین بندگی ای بنده خجالت دارد
ساقیا ساغر می ده که لبم بی لب جامبه سر جملهٔ مستان که سلامت دارد
برو ای عقل که من مستم و تو مخموریتوچه دانی که دل از عشق چه حالت دارد
نعمت الله سخنش آب حیاتی است روانروح بخشد چه نصیبی ز زلالت دارد