غزل شمارهٔ ۶۲۴
هوای درد بی درمان که داردسر سودای بی سامان که دارد
رفیق راه بی پایان که جویدخیال مجلس جانان که دارد
همه کس طالب آنند و ما همازین بگذر ببین تا آن که دارد
چو کفر زلف او دین و دلم بردنظر بر خاطر ایمان که دارد
مرا مهمان جان است او شب و روزچنین شاهی بگو مهمان که دارد
قدح گردید اکنون نوبت ماستدرین دوران چنین دوران که دارد
به عشقش چون مجال خود ندارمبگو پروای خان و مان که دارد
چو من از جان و دل کردم تبراغم از دشوار و از آسان که دارد
هوس دارم که جان خود ببازمولی سید نظر بر بان که دارد