غزل شمارهٔ ۶۱۷
اگر مه روی من روزی نقاب از رخ براندازدچو ذره آفتاب جان به پای او سراندازد
اگر شهباز عقل کل کند پرواز در کویشندیده همچنان جزوی که از حیرت براندازد
حجاب دیدهٔ مردم خیال پردهٔ وهم استجمال او نماید رو حجابش گر بر اندازد
کند معدوم را موجود از الطاف وجود خوداگر از گوشهٔ چشمی نظر بر منظر اندازد
اگر سلطان عشق او به ملک دل فرود آیدندای غارت جانها روان در کشور اندازد
تجلی صفاتش را مظاهر در ظهور آردولی چون ذات بنماید نظر بر مظهر اندازد
به چشم مردمی یاری که روی سیدم بیندنخواهد تا نظر باری به روی دیگر اندازد