گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۸

آتشی در دل است و جان سوزددل چنین سوخت جان چه سان سوزد
عشق او آتشی است جان سوزیرشتهٔ شمع جان از آن سوزد
گوئیا عود مجمر عشقمکه مرا خوش در این میان سوزد
آتش عشق چون بر افروزدعالمی را به یک زمان سوزد
آه دل سوز عاشقان بشنوتا تو را دل به عاشقان سوزد
بر جگر داغ عشق او دارمدلم از بهر این نشان سوزد
نام غیرش چو بر زبان آرمآتش غیرتش زبان سوزد
سخن گرم من روان می خوانکه دل سوخته را روان سوزد
نعمت الله اگر چنین نالدنفسش جملهٔ جهان سوزد