غزل شمارهٔ ۵۹۵
دل چو دم از عشق دلبر میزندپشت پا بر بحر و بر برمیزند
در خرابات فنا جام بقاشادی ساقی کوثر میزند
عشق میگوید دل و دلبر یکی استعقل حیران دست بر سر میزند
دل به جان نقش خیالش میکشدمهر مهرش نیک بر زر میزند
از دل خود دلبر خود را طلبکو دم از الله اکبر میزند
گرچه گم شد یوسف گل پیرهناز گریبان تو سر بر میزند
نعمت الله جانسپاری میکندخیمه بر صحرای محشر میزند