غزل شمارهٔ ۵۹۴
عهد با زلف تو بستیم خدا می داندسر موئی نشکستیم خدا می داند
با خیال تو نشستیم به هر حال که بودنزد غیری ننشستیم خدا می داند
هر خیالی که گشادیم به رویش دیدهدر زمان نقش نو بستیم خدا می داند
سر ما از نظر اهل نظر پنهان نیستدر همه حال که هستیم خدا می داند
در دل ما نتوان یافت هوای دگریجز خدا را نپرستیم خدا می داند
گر همه خلق جهان مستی ما دانستندگو بدانند که مستیم خدا می داند
درخرابات مغان سید سرمستانیمتو چه دانی ز چه دستیم خدا می داند