گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۳

عین دریاییم و ما را موج دریا می‌کشدوین دل دریا دل ما سوی مأوا می‌کشد
مشکل ما چون که حلوای لبش حل می‌کنددور نبود خاطر ما گر به حلوا می‌کشد
دست ما و دامن او آب چشم و خاک راهگرچه سرو قامت او دامن از ما می‌کشد
جذبهٔ او می‌کشد ما را به میخانه مدامما از آن خوش می‌رویم آنجا که ما را می‌کشد
یک سر مویی سخن از زلف او گفتم ولیشد پریشان خاطرم هم سر به سودا می‌کشد
می‌کشد نقش خیال وی نماید در نظرهرکه بیند همچو ما بیند که زیبا می‌کشد
نعمت الله را مدام از وی عطایی می‌رسدکار سید لاجرم هر لحظه بالا می‌کشد