غزل شمارهٔ ۵۱۳
آب چشم ما به هر سو می رودگر به چشم ما نشینی خوش بود
چشم ما تا دید روی او به خواببی خیالش یک زمانی نغنود
این نصیحت گوش کن می نوش کندر خمار افتد هر آن کو نشنود
عشق سلطانست و تخت دل گرفتعقل مسکین چون کند گر نگرود
تخم نیکی کار و بدکاری مکنهر که کارد هر چه کارد بدرود
عاشق رندی که او سرمست ماستاز در میخانهٔ ما کی رود
نعمت الله در خرابات مغانهر که بیند در پی او می رود