غزل شمارهٔ ۵۰۳
حق است دین سید و دین من این بودبرهان واضح است و دلیل مبین بود
گفتم که من همینم و معشوق من هماندیدم که اوست آنکه همان و همین بود
آن نور آسمان و زمین است و نزد ماروح تو آسمان و تن تو زمین بود
در ذره آفتاب جمالش نموده روبیند کسی که دیدهٔ او خُردبین بود
آئینهٔ خداست دل پاک روشنمزان رو بود که لایق این آفرین بود
حق را به خلق هر که شناسد نه عارف استحق را به حق شناس که عارف همین بود
هر صورتی که نقش کنم در ضمیر خویشنقش خیال صورت نقاش چین بود
نقد خزینهٔ ملک است این امانتمبسپارمش به دست کسی کو امین بود
والله به جان سید مستان که همدممجام می است تا نظر واپسین بود