گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۷

عقل کل در عشق سرگردان بودلاجرم دایم چنین حیران بود
چرخ می گردد به عشقش روز و شبهمچو این درویش سرگردان بود
خود گدائی را کجا باشد مجالاندر آن حضرت که آن سلطان بود
نوش کن دُردی درد او مدامزانکه دُرد درد او درمان بود
گنج عشق او بجو در کنج دلگنج او کنج دل ویران بود
روی چون ماهان بود تازه مدامهر که او امروز در ماهان بود
سید مستان ما دانی که کیستآنکه دایم مست با مستان بود