گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اگرفت۷ بیت
نور چشم عالمی بر دیدهٔ ما جا گرفتاین چنین نور خوشی در جای خود مأوا گرفت
سوخته می خواست تا آتش زند در جان اواز میان سوختگان خویشتن ما را گرفت
عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ایمدر چنین وقتی نباشد عقل را بر ما گرفت
ملک دل بگرفت عشقش غارت جان می کندترک سرمستی درآمد این ولایتها گرفت
مبتلائیم و بلا را مرحبائی می زنیمزانکه از بالای او این کار ما بالا گرفت
تا به دست زلف او دادم دل سودا زدهچون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
در سرابستان میخانه حضوری دیگر استلاجرم سید حضوری یافت آنجا جاگرفت