غزل شمارهٔ ۴۳۷
عشق دلبر در دل ما جا گرفتخانه خالی دید از آن مأوا گرفت
عاشق مستیم و در کوی مغانعاقلان را کی بود بر ما گرفت
هر کسی دستی و دامانی دگردست ما دامان بی همتا گرفت
مبتلائیم و بلا جوئیم مااز بلا این کار ما بالا گرفت
آب چشم ما به هر سو رو نهادلاجرم گرد جهان دریا گرفت
عقل اگر ره را غلط کرد و برفتکی کند بینا ، بنا بینا گرفت
سید ما از همه عالم گرفتدرگه یکتای بی همتا گرفت