غزل شمارهٔ ۴۳۵
تا که سودای خیالش در سویدا جا گرفتچون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
در هوایش چون بنفشه ما ز پا افتاده ایمنرگسش عین عنایت از سر ما وا گرفت
چشم ما بر پردهٔ دیده خیالش نقش بستخوش نگاری لاجرم در دیدهٔ ما جا گرفت
روضهٔ رضوان نجوید میل جنت کی کندهر که در میخانهٔ ما همچو ما مأوا گرفت
ما به جاروب مژه خاک درش را رفته ایمگرد و خاک آن در او ، دامَن ما را گرفت
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودلاجرم از آب چشم ما جهان دریا گرفت
سید ما گر جفائی می کند ما بنده ایمبندگان را کی رسد بر شاه بی همتا گرفت