گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۴

تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفتچون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
از بلای عشق آن بالا نمی نالیم مامبتلائیم از بلا این کار ما بالا گرفت
موج دریا می رسد ما را به دریا می کشداختیاری نیست ما را کی بود بر ما گرفت
عاشق مستیم اگر گفتیم اناالحق دور نیستمرد عاقل کی گنه بر عاشق شیدا گرفت
در خرابات مغان خوش گوشه ای بگرفته ایمگر بقا خواهی همین جا بایدت مأوا گرفت
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودلاجرم آب وجود ما همه دریا گرفت
هر کسی دستی زده بر دامن صاحبدلینعمت الله دامن یکتای بی همتا گرفت