غزل شمارهٔ ۴۲۸
گرد و خاک ما روان بر باد رفتبنده زین گرد و غبار آزاد رفت
جان ما هرگز غم دنیا نخوردلاجرم او از جهان دلشاد رفت
عاشق سرمست آمد سوی ماعاقل مخمور بی بنیاد رفت
یوسف مصری خوشی با مصر شدیار بغدادی سوی بغداد رفت
یاد می کردم بهشت جاودانروی او دیدم بهشت از یاد رفت
داد بخشد هر چه او بخشد به ماتا نپنداری به ما بیداد رفت
گر دمی بی سید خود بوده ام حسرتی داریم کان بر باد رفت