غزل شمارهٔ ۴۲۷
عاشقی جان را به جانان داد و رفترو به خاک راه او بنهاد و رفت
تن رفیقی بود با او یار و غارعاشقانه ناگهان افتاد و رفت
بر سر کویش رسید و سر نهادبند را از پای خود بگشاد و رفت
هر زمان نقشی نماید لاجرمکرد روی چون نگاری شاد و رفت
زندهٔ جاوید شد ای جان منگرچه می گویند او جان داد و رفت
آمد اینجا و غم عالم نخوردزان روان شد مظهر ایجاد و رفت
بنده بودی بندگی کردی مدامسید آمد بنده شد آزاد و رفت