گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۹

یار ما زاری ما نشنید و رفتآمد و در حال وا گردید و رفت
زلف او در تاب رفت از دست مادل ربود و سر ز ما پیچید و رفت
جان ما را یک زمان دلشاد کردحال ما را یک زمان وا دید و رفت
عمر ما بود و روان از ما گذشتگفتمش بنشین دمی نشنید و رفت
گرچه او با جان منش پیوندهاستبی وفا پیوند خود ببرید و رفت
عقل آمد تا مرا راهی زندرند مستی دید از او ترسید و رفت
نعمت الله بود یار غار ماگوشه ای از بوستان بگزید و رفت