غزل شمارهٔ ۴۲۱
جان به خلوت سرای جانان رفتدل سرمست سوی مستان رفت
آفتابی به ماه رو بنمودگشت پیدا و باز پنهان رفت
مدتی زاهدی همی کردمتوبه بشکستم این زمان آن رفت
عمر باقی که هست دریابشدر پی عمر رفته نتوان رفت
هرکه جمعیتی ز خویش نیافتماند بیگانه و پریشان رفت
باز حیران ز خاک برخیزداز جهان هر کسی که حیران رفت
نعمت الله رفیق سید شدیار ما رفت گوئیا جان رفت