غزل شمارهٔ ۴۲۰
دل ز جان بگذشت و جانان بازیافتترک یک جان کرد و صد جان بازیافت
بست زُناری ز کفر زلف اومو به مو اسرار ایمان بازیافت
خویش را در عشق او گم کرده بودتا که از لطف خدا آن بازیافت
دُردِ دَردِ عشق او بسیار خوردلاجرم در دَرد، درمان بازیافت
گنج او در کنج دل می جست جانگرچه مشکل بود آسان بازیافت
گِرد میخانه همی گشتی مدامیار خود در بزم رندان بازیافت
نعمت الله چون به دست او فتادسید سرمست مستان بازیافت