گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۵

در نظر عالم چو جامی پر می استجام من بی خدمت ساقی کی است
چشم ما روشن شده از نور اوهرچه ما را در نظر آید وی است
عالمی از جود او دارد وجودبی وجودش ما سوی الله لاشی است
صوت نائی می رسد ما را به گوشدیگران گویند آواز وی است
نوش کن آب حیات معرفتتا بدانی زنده دل از وی حی است
جام را بگذار و خم می بجوهمت عالی بر آن خم می است
آفتابست او و سید سایه اشهر کجا او می رود او در پی است