غزل شمارهٔ ۴۰۰
روحها در روح اعظم فانی استدر حقیقت خدمتش هم فانی است
گرچه آدم باقی است از وجه حقهم بوجهی نیز آدم فانی است
جام جم فانی است نبود این عجباین عجب بنگر که جم هم فانی است
ایکه گوئی فوت شد شادی ماغم مخور زیرا که هم غم فانی است
گردمی با جام می همدم شویدمبدم در غیر آن دم فانی است
قطره و موج و حباب و جام مینزد ما این جمله دریم فانی است
شبنمی بودیم ما چون آفتابخوش طلوعی کرد شبنم فانی است
هرچه باشد غیر او فانی بوداوست باقی سوز و ماتم فانی است
گر بوجهی اسم اعظم اسم اوستدر مسما اسم اعظم فانی است
دیگری را کی بود خود دار و گیراندر آن میدان که رستم فانی است
ما همه خود فانی و او باقی استبشنو از سید که عالم فانی است