غزل شمارهٔ ۴۰۱
صحبت جانان من مجلس روحانی استمفرش خاک درش مسند سلطانی است
لایق هر عاشقی نیست غم عشق اوشادی جان کسی کو به غم ارزانی است
مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیزحاصل سودای عشق بی سر و سامانی است
شهر وجودم تمام بندهٔ فرمان اوستجملهٔ اقلیم دل مملکت جانی است
کفر سر زلف او رونق ایمان من رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است
لیلی صاحب نظر واله و مجنون اوعاقلی و عشق او غایت نادانی است
دوش درآمد ز در دلبر سرمست و گفتعاشق یکتای من سید بی ثانی است