گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۹

زاهدان را ذوق رندان هست نیسترند را میلی بر ایشان هست نیست
در دل ما مهر دلبر هست نیستجان ما جز عشق جانان هست نیست
یوسف گل پیرهن آمد به باغاین چنین گل در گلستانی هست نیست
هر که دارد هرچه دارد آن اوستهرچه هست و بود و بی آن هست نیست
گنج او در کنج ویران نیست هستخازن آن غیر سلطان هست نیست
درد نوش دردمند عشق اوخاطرش با صاف درمان هست نیست
همچو سید رند سرمست خوشیدر میان می پرستان هست نیست