گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۳

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیستدر دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست
چیست عالم سایه بان آفتاب حسن اواین چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست
بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوادر همه لشگر گه او بینوائی هست نیست
دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دلغیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست
بر در میخانه با رندان مجاور گشته ایمدرجهان خوشتر از این دولت سرائی هست نیست
کشتهٔ او را حیات جاودانی نیست هستعاشقان را غیر ازین دیگر بقائی هست نیست
نعمت الله می نماید نور چشم ما به مامثل او آئینهٔ گیتی نمائی هست نیست