غزل شمارهٔ ۳۹۱
می رود عمر عزیز ما دریغا چاره نیستدی برفت و می رود امروز و فردا چاره نیست
عشق زلفش در سر ما دیگ سودا می پزدهر که دارد این چنین عشقی ز سودا چاره نیست
چارهٔ بیچارگان است او و ما بیچاره ایمگر ببخشد ور نبخشد بندگان را چاره نیست
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودهر که آید سوی ما او را ز دریا چاره نیست
این شراب مست ما از موصلی خوشتر بودذوق خوردن گر کسی را نیست ما را چاره نیست
سر به پای خم نهاده ساکن میخانه ایمعیب ما جانا مکن ما را ز مأوا چاره نیست
نعمت الله در خراباتست و با رندان حریفهر که دارد عشق این صحبت از آنجا چاره نیست