غزل شمارهٔ ۳۸۹
در حقیقت عشق را خود نام نیستمی که می نوشد چو آنجا جام نیست
کی بیابد نیک نامی در جهانهر که او در عاشقی بدنام نیست
مرغ دل سیمرغ قاف معرفتجز سر زلف بتانش دام نیست
سوختگان دانند و ایشان گفته اندپخته داند کاین سخن با خام نیست
صبحدم می گفت سرمستی به منبامداد عاشقان را شام نیست
در خرابات مغان مستان بسی استهمچو من مستی در این ایام نیست
نعمت الله جام می بخشد مدامخوشتر از انعام او انعام نیست