گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱

دل ندارد هر که او را درد نیستوانکه خود دردی ندارد مرد نیست
نزد بی دردان مگو زینهار درددشمنست آن دوست کو همدرد نیست
با لب و رخسار و چشم مست یارحاجت نقل و شراب و درد نیست
در هوای آفتاب روی اودر به در گشتیم از وی گرد نیست
درد بی درمان ما را از یقینغیر سید دیگری در خورد نیست