غزل شمارهٔ ۳۷۹
بحریست بحر دل که کرانش پدید نیستراهیست راه جان که نشانش پدید نیست
علم بدیع ماست که از غایت شرفدارد معانئی که بیانش پدید نیست
عشقست و هرچه هست و جز او نیست در وجوددر هر چه بنگری جز از آتش پدید نیست
عالم منور است از آن نور و نور اواز غایت ظهور عیانش پدید نیست
گفتم میان او به کنار آورم ولیاز بس که نازکست میانش پدید نیست
مجموع کاینات سراپردهٔ ویندوین طرفه بین که هیچ مکانش پدید نیست
هر ذره که هست از آن نور روشن استاینش بتر نماید و آنش پدید نیست
او جان عالمست و همه عالمش بدنپیداست این تن وی و جانش پدید نیست
سودای عشق مایهٔ دکان سید استخوش تاجری که سود و زیانش پدید نیست