غزل شمارهٔ ۳۷۱
موجود حقیقی به جز از ذات خدا نیستمائیم صفات و صفت از ذات جدا نیست
جز عین یکی در دو جهان نیست حقیقتگر هست تو را در نظرت غیر مرا نیست
عشق است مرا چاره و این چاره مرا هستدرد است دوای تو و این درد تو را نیست
هرجا که تو انگشت نهی عین حقست آنزین نیست معین که کجا هست و کجا نیست
چون است بقای همه و باقی مطلقچیزی که بود قابل تغییر و فنا نیست
آن دم که دمیدند دم آدم خاکیبود آن دم ما زان همه دم جز دم ما نیست
سرمست شراب ازل و جام الستیمدر مجلس ما ساقی ما غیر خدا نیست
ما ماهی دریای محیطیم کماهیماهیت ما را تو نگر تا که که را نیست
سید چو همه طالب و مطلوب نمایندعاشق نتوان گفت که معشوق نما نیست