غزل شمارهٔ ۳۳
دُرد درد دل بود درمان ماخوش بود دردی چنین با جان ما
عشق او بحریست ما غرقه در اوگو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گوئی جان به جانان می دهمجان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشقست و ما مست و خرابسر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ایگنج او جو در دل ویران ما
دل ببر از جان شیرین می بردصد هزاران منتش بر جان ما
دوستدار نعمت الله خودیمنعمت الله باشد از یاران ما