گنج

غزل شمارهٔ ۳۲

شاه خودرائی است این سلطان ماجان فدای او و او جانان ما
با دلیل عقل عاشق را چه کارحال ذوق ما بُود برهان ما
بحر ما را انتهائی هست نیستخوش درآ در بحر بی پایان ما
عشق اگر داری به میخانه خرامذوق ما می جو ز سرمستان ما
قرص ماه و کاسهٔ زرین مهرروز و شب بنهاده اندر خوان ما
دل کبابست و جگر بریان ولینعمت الله آمده مهمان ما