غزل شمارهٔ ۳۱
هرچه خواهد می کند سلطان مادل برد جان بخشد آن جانان ما
دنیی و عقبی از آن و این و آنما از آن او و او هم ز آن ما
دردمندانیم و دردی می خوریمدُرد درد دل بود درمان ما
عقل کل حیران شده در عشق اوخود چه شد این عقل سرگردان ما
هر که آمد سوی ما با ما نشستغرقه شد در بحر بی پایان ما
رند سر مستی طلب از وی بجویلذت رندی سر مستان ما
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیمسید ما می برد فرمان ما